
+
نوشته شده در ساعت 21:53 توسط ღ♥ღ دختر تنهای شب ღ♥ღ
|
ما ازین دشت غریب همگی در گذریم خسته و مانده از این دیر خراب با سرابی پر آب دل به امید پر پروازی که ازین بسته غم برهاند ما را بکشد بی پروا برد آزاد و رها دل سرد ما را تا که چشم باز کنی کودکیمی گذرد تا به خود می آیی که جوانی شده ای بعد از آن می فهمی نوجوانی رفته است مادرت مثل قدیم دیگر نیست لالایها رفته است قصه شب ها رفت بعد ازین دنیایی است پر محنت پر درد کارهای دشوار فکرهای بسیار
+
نوشته شده در ساعت 21:50 توسط ღ♥ღ دختر تنهای شب ღ♥ღ
|
روز صبح زود چشمهایم را باز می کنم, فرشته ای بالهایش را به صورتم می زند و می گوید: این آخرین روزیست که خورشید را می بینی . می توانی تا غروب کنار پنجره بایستی و با آسمان و پرنده هایش حرف بزنی. می توانی مشقهای کودکی ات را تمام کنی. می توانی آخرین سطر نامه ات را بنویسی. می توانی زانو به زانوی خدا بنشینی و گناهان ریز و درشت و تکراری ات را بشماری و یک دل سیر گریه کنی. وقتی فرشته به سوی بینهایت پر می کشد, یادم می افتد هنوز کارهای زیادی هست که انجام بدهم. باید صندلی خالی ام را کنار گلدانهای شمعدانی بگذارم . با ابرهای دلتنگ راه بروم . شعر خداحافظیم را برای دوستم بنویسم. آرام و بی صدا با آرزوهایم خداحافظی کنم. باید از کسانی که به من مهربانی کرده اند تشکر کنم و بگویم که چقدر آنها را دوست دارم. باید دلهایی را که شکسته ام از نو بسازم, دلهایی که تنها امیدشان من بودم. فرشته خیلی دور می شود ... ولی من با همه ی وجود فریاد می زنم : ای فرشته مهربان ... از خداوند بزرگ بخواه فرصتی دیگر به من بدهد. فرصتی برای دوست داشتن . یک روز کافی نیست. یک روز کافی نیست . . . باور کن هنوز به خیلی ها نگفته ام که دوستشان دارم باور کن ... از خدا بخواه فرصت دیگری به من بدهد. از خدا بخواه...

+
نوشته شده در ساعت 20:55 توسط ღ♥ღ دختر تنهای شب ღ♥ღ
|
آری همیشه قصه این چنین بوده است
گفتی از دلتنگی هایم دیگر سخنی نگویم
من امشب دلتنگی هایم را به دست باد سپردم
تا این باد با دلتنگی هایم چه کند
آیا دلتنگی های مرا به دریا خواهد برد؟
و فریادش را با فریاد موج های بیتاب یکی خواهد کرد؟
یا در شبی بارانی
بر سنگفرش کوچه ی خلوت جاریش می کند
یا شاید در شب مهتاب
آن را به نگاه یک غریبه که به ماه خیره شده بسپارد
یا شاید در پگاهی سرد
در گوش دو پیکر خسته در خواب زمزمه اش کند
آیا کسی دلتنگی های مرا خواهد شنید؟
دلتنگی هایم را به باد سپرده ام
شاید این باد دلتنگی مرا
در گوش تو ای ناب تر از غزل هایم زمرمه کند
می دانم آزردمت مرا ببخش
اما بگذار برای آخرین بار بگویم
که امشب سخت دلتنگ ات هستم
+
نوشته شده در ساعت 20:14 توسط ღ♥ღ دختر تنهای شب ღ♥ღ
|
فقط یک بار به دنیا می آیی , فقط یک بار خداوند زندگی را به تو هدیه می کند; اما ,در سرایی دیگر همواره خواهی بود; اگر این فرصت یکباره را از دست دهی , چه خواهی کرد؟ گرچه یکبار به دنیا می آیی اما یادت باشد که هر صبح , تولدی دوباره است . تولدی از خود, با خود و به دست خود . 
+
نوشته شده در ساعت 19:31 توسط ღ♥ღ دختر تنهای شب ღ♥ღ
|