تبليغاتX
ღ♥ღ دختر تنهای شب ღ♥ღ

ღ♥ღ دختر تنهای شب ღ♥ღ

من خسته ترين واژه ملموس شبم ,کاش در اين وسعت تاریک يک نفر درد مرا مي فهميد

خسته ام از قصه های شوم تان

خسته از همدردی مسمومتان

این همه خنجر دل کسی خون نشد

این همه سعی کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فریادتان

بیستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پیشه ام

بویی از فرهاد دارد تیشه ام

عشق از من دور و پایم لنگ بود

قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پایم خسته بود

تیشه گر افتاد دستم بسته بود

هیچ کس دست مرا وا نکرد

نه ،فکر دست تنگ ما را نکرد

هیچ کس از حال ما پرسید؟

نه هیچکس اندوه ما را دید؟

 نه هیچکس اشکی برای ما نریخت

هر که با ما بود از ما می گریخت

چند روزی هست حالم دیدنیست

حال من از این وآن پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل می زنم

گاه بر حافظ تفال می زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت

یک غزل آمد که حالم را گرفت

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

 

 برای شادی روح زهرا فاتحه یادتون نره ها

 

 

+ نوشته شده در ساعت 13:18 توسط ღ♥ღ دختر تنهای شب ღ♥ღ |
0-z