می دونی می خوام چیکار کنم
می خوام برای کفترا
یه خورده گندم ببرم
اونجا که گنبدش طلاست
با کفتراش پر بزنم
دوسش دارم اماممه
در خونشو در بزنم
بعضی شبا تو خونمون
بابام به مادرم می گه
می خوام برم امام رضا
به خدا دلم تنگ دیگه
بابام می گه امام رضا
مریضا رو شفا می ده
دوای درد مردمو
از طرف خدا می ده
می خوام برم به مشهد و
یه هفته اونجا بمونم
تو حرم امام رضا
نماز حاجت بخونم
بهش بگم امام رضا
مریضا رو شفا بده
دوای درد مردمو
از طرف خدا بده
آقاجون
می خوام بیام به مشهدت
به طواف کفترای گنبدت
براشون یه کیسه گندم بیارم
خبر از دردای مردم بیارم
بهشون بگم برام دعا کنن
اونقدر
تا که تورو رضا کنن
+
نوشته شده در ساعت 10:13 توسط ღ♥ღ دختر تنهای شب ღ♥ღ
|
تا حال حرف زدن زبان را می شنیدم، حرف زدن قلم را می خواندم، حرف
زدن اندیشیدن را، حرف زدن خیال را و حرف زدن تپش های دل را، حرف
زدن بی تابی های دردناک روح را، حرف زدن نبض را در آن هنگام که
صدایش از خشم در شقیقه ها می کوبد و نیز حرف زدن سکوت را می
فهمیدم ... ببین که چند زبان می دانم!
من می دانم که چه حرف هایی را با چه زبانی باید زد، من می دانم که
هریک از این زبانها برای گفتن چه حرف هایی است.
حرف هایی است که باید زد، با زبان گوشتی نصب شده در دهان، و حرف
هایی که باید زد اما نه به کسی، حرف های بی مخاطب، و حرف هایی
که باید به کسی زد اما نباید بشنود. اشتباه نکنید، این غیر از حرف هایی
است که از کسی می زنیم و نمی خواهیم که بشنود، نه، این که چیزی
نیست. از اینگونه بسیار است و بسیار کم بها و همه از آن گونه دارند؛
سخن از حرف هایی است به کسی، به مخاطبی، حرف هایی که جز با
او نمی توان گفت، جز با او نباید گفت، اما او نباید بداند، نباید بشنود،
حرف های عالی و زیبا و خوب این ها است، حرف هایی که مخاطب نیز نا
محرم است!
این چگونه حرف هایی است؟
این چگونه مخاطبی است؟
« دکتر علی شریعتی »
+
نوشته شده در ساعت 11:18 توسط ღ♥ღ دختر تنهای شب ღ♥ღ
|
حبیبا! به شکوه بارگاه ملکوتیات، به مقام رفیعت و به وجود عدل گسترت، بیا! این روزگار، حتی بهارش بوی نرگس نمیدهد. در این غریب آوار دل، چشمانمان خیس انتظار است؛ منتظر مردی از قبیله خورشید که فانوس عشق در دست دارد،
آدینهها میآید و دل بهانه میگیرد،
در نگاه سرد لحظهها،
بر کوچه تنهایی مینشینیم؛ دوباره احساسمان تکرار میشود، عاطفههامان گل میکند و هزار واژه قشنگ، سطرهای دفتر انتظارمان را پر میکند.
سوگنامه فراق را با اشک دیده مینویسم، آقا! دیدگان ما محکوم به کدام گناه شد که لیاقت دیدار گل نرگس را ندارد؟
باید تاوان کدام غفلت را بدهیم که این چنین، اسیر غربت شدهایم؟
چرا خورشید نمیتابد؟
چرا گلهای نرگس نمیخندند؟
چرا سپیده ظهورت به شب یلدای انتظارمان پایان نمیدهد؟
مولا! هزاران دل شکست، هزاران قلب از تپش ایستاد و هزاران نگاه خیره، به پنجره انتظار بسته شد؛ اما تو نیامدی!
ای شبیه سپیده، ای خود سپیده! ای خلاصه باران، و ای نجوای آبشار! تو را میخوانیم؛ به صداقت آبی آسمان.
+
نوشته شده در ساعت 12:15 توسط ღ♥ღ دختر تنهای شب ღ♥ღ
|